این مرگ بازی که شروع شده بنظر من نمیتواند خیلی واقعی باشد. عکسالعمل هرکداممان اگر در چنان موقعیتی قرار بگیریم باید بسیار غریب باشد، حتی برای خودمان. پس آنرا بازی نمیکنم تا روزگار خودش بازی کند با من.
مشکل دیگری هم در خصوص مرگ هست: اگر دو خطی بعنوان وصیت یا نصیحت یا ... نوشتید به چه کسی میتوانید آنرا بسپارید؟ یا کجا بگذاریدش که حتماً پیدا شود ولی فقط پس از مرگتان؟ سخت است نه؟
سفری میروم؛ امید که کمی پختهتر برگردم و همینجا باز با هم حرف بزنیم.
خداحافظ
برمیگردم
با چشمانم
که تنها یادگاران کودکیِ مناند.
آیا مادرم مرا باز خواهد شناخت؟ "حسین پناهی"
- چقدر بد است که بخاطر فرهنگ حاکم بر خانواده یا شهر یا... نمیتوانی یا بلد نیستی حرفهایت را کامل و شفاف بزنی، باید به تبریکی بسنده کنی و هدیهای.
- مادرِ مادرم اواخر سالِ گذشته از دنیا رفت. این دو ماههای آخر را کامل با هم بودند و من میدانم که اینروزها دلِ مادرم چقدر پر است.
- باز هم فکر کنیم، روزها برای یادآوریاند. زمان شاه روز تولد مادرِشاه مهم بوده و الان روز تولد مادر معنوی حکومت اسلامی، ممکن است احمدینژاد به سرش بزند که روز تولد مادر خودش را خاص کند. صورتِ ظاهر فرق میکند ولی آیا مادرها به یک روز خاص وابستهاند؟
- نمیشود بین دو نسل، تفاوت نظر نباشد ولی نباید بین دو نسل متفاوت، گذشت نباشد. آنها بارها گذشتهاند، یکی دوبار هم ما بگذریم.
- هنوز هم در شهرِ ما خیلی از مادران " ننه" اند.
- بنظر من اینطوری بهتر است :
" مادران نقطه پرگار وجودند ولی عشق دارند و در این دایره سرگردانند"
- البته نظر هر کسی محترم است!
خودم را محکمتر بهش فشردم. اگر بیشتر میخواست تندتر میرفت و این بازیِ نانوشتهای میان ما بود. بویش را دوست دارم وقتی باد با تمام سرعت به سویمان میآید.
یادم که به آن نگاه میافتد دستهایم ناخودآگاه شل میشوند. پسرک 17-18 ساله بود و با چه حسرتی نگاهمان کرد، چشمهایش را - از وقتی سر برگرداند تا وقتی که ماشینشان در پیچ بعدی بزرگراه ناپدید شد - یادم هست.
دستهایم با یک نیشگاز به سرِ جایشان برمیگردند، بو میکشم.
پینوشت:
- همه ما برای دیگرانی که نمیشناسندمان، آدمهائی معمولیایم. هرکداممان علایق و خط کشیهائی داریم که با اینها برای خودمان خاص میشویم ( و شاید برای برخی که درگیرمان شدهاند) . باید یاد بگیریم بدون تکیه بر اینکه چرا نظراتمان با هم فرق دارد از این تفاوتها برای لذت بیشتر از زندگی بهره ببریم. چگونه؟ مثال زندهاش همین جام ملتهاست که مرا هر 2-3 شب یکبار به خانه خواهرم میکشاند. بدون اینکه هِی به هم گیر بدهیم که " آخه تو از چی این تیم خوشِت مییاد؟" از احساسِ خوب "کلکل" لذت ببریم. باز یادمان باشد که حیطه ادب و احترام را در کل کل نشکنیم، کار سخت و ظریفیاست ولی حال میدهد. چه بهتر از این که عدهای دیگر بدوند و بازی کنند و تو از آن برای خودت و نزدیکانت لحظههای شاد بیافرینی؟
- تمرین کنیم: تا کسی بهمان پیشنهادی، توصیهای،... چیزی گفت مستقیم در چشمانش نگاه نکنیم و بگوئیم " خودم میدانم/ستم". یادآوری هم میتواند دلیل خوبی برای متشکر بودن باشد.
- اتفاق دانشگاه تربیت معلم بعد از یکی دوسال تنها اعتراض داشجوئی بود که به تمامیِ درخواستهای دانشجویان جواب مثبت داده شد. درست است که صنفی بود و غیرسیاسی ولی دیواری را شکست که این چندساله دانشگاهها را احاطه کرده بود. اتفاق دانشگاه زنجان بسیار دردناکتر است ولی بهمان اندازه دلیلش سفت و سختتر. امیدوارم این یکی هم با رسیدن به تمامی درخواستها گام دوم باشد. آدم میماند که دخترکانِ این سرزمین با چه مصیبتهائی درس میخوانند.
- همیشه، هرگاه با یکی از همدورهایهای دانشگاه حرف میزنم کلی خاطرات خوش داریم برای هم، اگر یکی از هماتاقیها بوده باشد که حسرتِ خندهها چندین برابر است. در آن اتاقهای کوچک و کثیف و شلوغ چقدر با هم ( حتی به هم) بی غل و غش خندیدیم و هیچ دلگیریای نمانده جز دلتنگی.
همیشه برای همه سوال بود؛ امشب به تو میگویم عروسکم. همه چیز بخاطر اصل و نصبی بود که فراموشم نشد، آن جائی و آن جوری که بزرگ شدم. به شهر که آمدم خیلی جدیدها را تجربه کردم ولی مهربانی زلالِ پدربزرگ، وقتی با جیب پر از مویز از سرِ زمین برمیگشت، هیچگاه تکرار نشد.
آمد که خانه را تعمیر کند، در مقابل زبری کفِ دستانش که بر پوستم کشیده میشد، نخواستم که مقاومت کنم.
دستهای پدربزرگ را یادم هست هنوز.
پینوشت:
- من توی کوهها بودم که نادر ابراهیمی مرد. با دوستی حرف میزدم، گفت که بخاطر همان تک کتابی که از او خواهنده است " بار دیگر شهری که دوست میداشتم" احساس میکند باید برود برای تشییع جنازه. گفتم چه خوب میشد آدمها کسانی که لحظاتی خوب بهشان هدیه کردهاند، از یک لحظه تا چند سال یا یک عمر، را فراموش نکنند که هیچ، هرازگاهی یاد کنند. برای دوستانشان از گرمی یک نگاه، یک بوق، یک دست تکان دادن بگویند و حس ماندگاریِ لحظاتِ بی غل و غش و بی توقع را زنده نگهدارند.
- امروز روز آخر این حرکت سبز است. بروید کوه و ببینید که سبزی چه حالی میدهد، البته کوههای خلوت! ببینید که یک آشغال کوچک را آنجا برنمیتابید. دوستانه یادآوری میکنم : سعی کنیم آب گرانبها را کمتر مصرف کنیم، آشغال کمتر تولید کنیم و تولیدشدهها را تفکیک کنیم،موضوعات محیط زیست را گاهی در جمعهای دوستانهمان برای یادآوری بازگو کنیم.
- حرکت داشجویان تربیت معلم پس از چندین روز به بار نشست. یاد دوستانِ دربند پلیتکنیکی باشید. هرجا که میشود از حقیقت صحبتی بکنید و نگذارید در دلتان خاموش شود . دروغ و تزویر همه اطرافمان را فرا گرفته، چشمهایمان را نبندیم.
گوشیِ نوکیا1100ی دارم که اتفاقاً دوستش هم دارم. دوست داشتنی که البته دلیلی ندارد و بیشتر همان حس نوستالژیک اولین بودن و همراه بودن تا به حال است. میدانم که تمیز کاریِ ریز را تجربه کردهاید و اکثراً با من موافقید که حسابی خوش میگذرد. اینبار قطعات را که جدا کردم برای تمیز کردن گوشهها بیشتر وقت گذاشتم. به چرکهایی که در گوشه و کنار پنهان شده بودند حمله کردم و در حین اینکار فکر کردم. بیش از یک سوم مسیر زندگی را طی کردهام، باید هرازگاهی وقتی پیدا کنم و در گذشته چرخی بزنم. گوشیِ من تنها غبار و چرک را میپذیرد ولی در گذشته من تمیزی هم ممکن است باشد و این موضوع جرأت برگشت و غور کردن را فزونی میبخشد. فکر کنم باید به گوشه گوشههای گذشتهمان سرک بکشیم، چرکها را ببینیم و از ضخامتشان بفهمیم که چقدر رویشان پافشاری کردهایم. باور کنیم که اشتباه کردهایم، به اشتباهاتمان فکر کنیم و دلایل تصمیمهای اشتباهمان را صادقانه با خودمان تحلیل کنیم. تا میتوانیم راجع به خودمان قضاوت کنیم نه دیگران.
هر از چندگاهی آهنگی که هوسش یکباره به سرتان میآید را بگذارید روی "ریپیت" تا هی پخش شود، یکی از داشتههای جمع و جورتان که درزهایش چرک میگیرد را بردارید و سعی کنید به بهترین نحو ممکن تمیزش کنید؛ و فکر کنید... باید تنها باشید، حال مبسوطی میدهد.
دیشب خاص نبود. تنها اتفاقِ قابل ذکر لامپ کممصرفی بود که سوخت و کمی از نور هال کم کرد. سرِ شب خانه بودم. کولر را روشن کردم، شام ساختم، کتاب خواندم، خوردم و خوابیدم. چیزی که یادم مانده این است که شبی بیصدا بود. اصلاً کامپیوتر را روشن نکردم تا موزیکی در پس زمینه زندگیام باشد ، این هم یادم هست که تا قبل از شام صدای بازی بچهها از حیاط میآمد.
خواستم مسواک بزنم که مسواکش را دیدم. چیزِ جدیدی نبود، همیشه همانجا کنار مالِ خودم بود ولی بعد از مدتها انگاری باز دیدماش، یکباره دلم تنگ شد. اینکه مسواکی اینجا داشت _ دارد _ یعنی شبهای زیادی را با هم بودیم. بعد از ازدواجش خیلی کمتر دیدماش، خیلی کمتر و کمتر دوستانه.
نمیدانم چرا خمیر دندان زبان و دهانم را بیحس میکند. با خودم فکر میکنم "دلتنگی کمکم پیش میآید یا یکدفعهای؟".
پینوشت: این روزها چیزهای زیادی خواندهام در مورد دو واقعه، تصاویر و صداهای خاطره انگیزی هم چاشنیاش بودهاند. در توصیف هر دو واقعه دو نظریه عمده وجود دارد : حماسه وفریب.
حماسیها تنها ار حماسه بودنِ واقعه در جهت سودمندیِ خود بهره میبرند بیتوجه به آنکه : چرا حماسه؟ چگونه حماسه؟ با چه کسانی حماسه؟ به چه امید حماسه؟ ما کجا و حماسه کجا؟
فریبیها تنها دلایلشان را ذکر میکنند که به اندازه کافی محکم هستند. چیزی در مورد آنکه حقیقت چه است و چگونه میتوان به آن رسید از آنان نشنیدم.
فتح خرمشهر و دوم خرداد هرچه که بودند، هنوز هم هستند. آدمهای بسیاری با عمیقترین باورها وارد این دو واقعه شدند و کولهباری از خاطره با آن دارند، خیلیها با همان باورها زندهاند. خیلیها هنوز براحتی میلرزند و اشک میریزند، بخاطر تمامِ آدمها و چیزهایی که بود و نیست، میتوانست باشد و نیست، میخواستند باشد و نیست.
ابتدا انگشتها بود یا صدا؟ راستش درست یادم نیست ولی دست و انگشتان کشیده را خوب یادم هست که از کنار گوشم دراز شدند و پولی را به راننده دادند. فضا هم تغییر کرد، با جابجا شدن تنش بوی عطرش هم در فضای ماشین تکانی خورد. صدا..صدا هم وسوسه کننده بود، حتی با همان تک کلمه.
حواسم کجا بود؟چرا ندیده بودمش؟ کِی سوار شده بود؟ شاید بود وقتی سوار شدم و در ماشین را محکم بستم. راننده چشم غرهای حسابی رفت و تمامی اجداد مونثم بهرهمند شدند. در هر صورت آنها در بودنِ من اینجا نقشی داشتهاند و باید بهایش را هم بپردازند.
اسکناس درشت بود و راننده داشت بایکدست مابقی مبلغ را صاف و صوف میکرد تا برگرداند به دست. خوشحال شدم چون انگشتها باز آمدند، حلقهای نبود ولی دست، راست بود.
"خیلی ممنون، همینجا پیاده میشم"
صدای دری که آرام بسته شد.
یکنفر از پشت داد زد : برو دیگه گوساله.
پینوشت:
- این را که خواندم کتاب " زوربای یونانی" آمد پیش چشمم، میشود گفت تمام آن کتابِ خواندنی در یک جمله. اگر توانستید بخوانیدش.
- شدیداً بعد از مدتها باز هم نوشته، آنهم در مورد ازدواج!
- یک موسیقی متن زیبا برای وبلاگی با اسمی جالب.
چیزی یکباره توجهم را جلب کرد؛ دستی که دراز شد، آستینی که کمی جا ماند و انگشتانی ظریف و کشیده. نمیتوانم بگویم کلمه ظریف وقتی در مورد انگشتان دست بکار برده میشود چه چیزی را میرساند ولی آن انگشتانِ بدون لاک بنظرم ظریف آمدند.
قبل از آن به تفاوتِ رنگِ پوسته شکلاتهایی که ردیف به ردیف تعارف میشدند فکر میکردم و به نتایجی هم رسیده بودم! برای خودم صورتی را انتخاب کرده بودم ، تازگی داشت.
چشمانم با ظرف شکلاتها آرام آرام پیش آمدند تا به ردیف روبرو رسیدند. روز دو صندلی اولِ ردیف دو مرد نشسته بودند که دومی هنوز کلاه بافتنیاش سرش بود. نفر آخر را نمیدیدم. مهماندار ظرف را به سمت انتهای ردیف تعارف کرد و دستی دراز شد.
باید خوشکل باشد. ترجیح دادم با گمانِ خودم خوش باشم و چکاش نکنم. هنوز جمله مهماندار- که خواهش میکرد تا زمان توقف کامل صندلیهای خودمان را ترک نکنیم - تمام نشده بود که بلند شدم و بدون آنکه نگاهی بیاندازم جلو رفتم، زیر بار نگاهها نفر اول پیاده شدم.