تبليغاتX
داستانک
داستانک
تکه‌های کوچکِ گفتنیِ زندگی
سه شنبه 22 فروردین1391
سبقت از راست

می‌رانم. نزدیک می‌شوم به پراید جلویی‌م. نزدیک و نزدیک‌تر. نگاهی به کیلومترشمار می‌اندازم. بیست‌تایی از حداکثر سرعت در این اتوبان کمتر است. پس می‌توانم چراغ بدم و بعدِ دو سه تا چراغ حتی بوق بزنم. آخه من از اون دسته از آدم‌هام که اگه کسی با سرعت حداکثر مجاز توی لاین سرعت یه بزرگراه بره به خودم اجازه نمیدم که ازش بخوام که تندتر بره یا بره کنار. من اگه می‌خوام خلاف کنم باید همه‌جورش رو خودم برعهده بگیرم، یعنی اگه میخوام تندتر برم سبقت از راست رو هم اضافه کنم به خلاف‌ها.

خب چراغ دوم رو هم دادم. کنار نرفت. چراغ سوم. نرفت. بوق نمی‌زنم تنهاست و مرد است. جهنم، آیینه بغل رو می‌پام و میرم توی لاین کنار که از سمت راست جلو بزنم. تو همین فرصت با خودم فکر می‌کنم که چطورنگاهی بهش بندازم که هم بفهمه که باید می‌رفت کنار و هم خیلی نگاه حاوی الفاظ نباشه که در صدد مقابله بربیاد. هدف اینه که بفهمه که حقوق شهروندی رو خوب رعایت نکرده.

خودم رو آماده می‌کنم برای یه نگاه کمی عاقلانه اندر سفیه و سریع سربرگرداندن و رفتن.

میرسم کنارش، نگاهش می کنم. تپل است. صورتش از اشک خیس است. نگاهش به جلوست.

گاز میدهم و فرار می‌کنم از حقوق شهروندی‌م.

+ نوشته شده در 13 توسط ..
پنجشنبه 25 اسفند1390
سین سمنو

من که هفت‌سینی نداشتم ولی سمنوی تو را می‌خواستم و می‌گرفتم. نیستی و سمنوی‌ت هم نیست و هفت‌سین....

یادت سبزت همه سین‌های من خواهد بود.

سرت سلامت

+ نوشته شده در 23 توسط ..
جمعه 28 بهمن1390
واقعی

صبح سه‌شنبه 25ام بهمن، آدمی را در خاک کردیم که ایران را خوب می‌شناخت.البته خوبِ نسبی. تاریخش را اما بسیار خوب می‌شناخت. شانسی شناختمش. وگرنه من هم مانند هزاران دیگری که آن روز صبح درگیر زندگی‌شان بودند، احتمالا درگیر غم نان روزمرگی می‌بودم. راجع به او البته خیلی‌ها نوشتند و همه نظری یگانه داشتند : او اهل مصلحت نبود. تاریخ را واقعی می‌نوشت. یادم هست که در در روزنامه شرق قدیم مقاله‌ای داشت و چندین نفر نقدها نوشتند بر آن مقاله. مقاله می‌گفت که آن شاهان ما در ایران باستان آن همه هم خوب نبودند. همین.

یک چیز مهم مربوط به ایران‌شناسی را او بنا نهاده بود.برایم جالب بود که با آن همه نوشته چرا مراسم به خاک سپردنش آن قدر خلوت بود. البته که مهم نبود برایش. مطمئنم. و هوای خوبی هم بود، صبح سرد زمستانی .

عصرش سری به میدانی زدم که وسطش مجسمه سراینده شاهنامه‌ست. لحظات غریبی بود. باید واقعیات ایران را ببینیم و بپذیریم.

 

ازنامه رستم فرخزاد، دفترم هشتم شاه‌نامه. داستان یزدگرد شهریار

تبه گردد این رنج‌های دراز / نشیبی درازست پیش فراز

ز پیمان بگردند و از راستی / گرامی شود کژی و کاستی

+ نوشته شده در 23 توسط ..
جمعه 7 بهمن1390
آخرِ شاه‌نامه

شاهنامه آخرش بهیچ‌روی خوش نیست. اینکه بتوانی تا تهش را بخوانی، اما خیلی خوش‌ست.


چه گفت آن سخن‌گوی‌مرد دلیر /  چو از گردش روز برگشت سیر،

که کاجکی نزادی مرا مادرم / نگشتی سپهر بلند از برم

به پرگارِ تنگ و میان دو گوی / چه گویم که جز خامشی نیست روی!

نه روز بزرگی، نه روز نیاز / نماند همی بر کسی‌بر دراز

زمانه، ز ما نیست چون بنگری / ندارد کسی آلت داوری

 

(بیت‌های آغازین پادشاهی یزدگرد، آخرین بخش شاهنامه)

+ نوشته شده در 22 توسط ..
یکشنبه 2 بهمن1390
دِین

ما بدهکاریم

 به کسانی که صمیمانه ز ما پرسیدند

 معذرت می خواهم چندم مرداد است

 و نگفتیم

چون که مرداد

 گورِ عشقِ گل خون‌رنگِ دلِ ما بوده است    

 

"حسین پناهی"

 

امشب مجبورم بیشتر به تو فکر کنم. فردا تعطیل‌ست و می‌خوابم. برنامه ریختم که بخوابم. تختِ تخت. بنابراین الان وقت دارم به تو فکر کنم. توئی که فیس‌بوک خبر داده که امروز تولدت بوده. تولدت مبارک. دلم از سنگ که نیست. آنجا چطوری تولد میگیرند؟ به کسی گفته‌ای اصلا؟ شنیده‌ای حتما قصه جایزه‌های سینمایی را. حتما اقوام درجه یک‌ت می‌دانند که دوست داشتی سینما را و دوست داشتی فرهادی را و خبرش را داده‌اند. سینما کانون را یادت هست که من کمتر از بیست دقیقه رسیدم به "درباره الی" که شماها صفش را ایستاده بودید؟ چه کنم. دلم از سنگ که نیست. یادم هست. قصه عکس هنرپیشه‌ش را نشنیده‌ای گمانم. دیدنی‌ست تا شنیدنی. البته من هنوز همان روشن‌فکرِ خواهان دموکراسی‌ام،غمت نباشد. سیگار وسط خیابان‌های قم را در دستانت یادم هست. چه کنم، دلم از سنگ که نیست. غمِ نان دارد جرم می‌دهد. درد این روزهای ما دلار دوتومنی‌ست. می‌ترسم. می‌ترسم روزی که می‌آیی از آن‌ور پیکسل‌ها حالت را بپرسم. البته اگر یادم مانده باشد که چون توئی هم بود توی خیابا‌ن‌ها. کنارِ من. کنارِ ما. می‌ترسم که بیایی و رفته باشیم همه. و سری تکان خواهی داد. و لبی خواهی گزید. و حال ما را خواهی پرسید از فیس‌بوک. چه کنم. دلم از سنگ که نیست. تولدت مبارک.

 

از سعدی برای تو:

به ملامت نبرند از دل ما صورت عشق/ نقش بر سنگ نبشتست به طوفان نرود

عشق را عقل نمی‌خواست که بیند لیکن / هیچ عیار نباشد که به زندان نرود
+ نوشته شده در 0 توسط ..
شنبه 17 دی1390
پهلوان

دریده درفش و نگونسار کوس / رخ نامداران به رنگ آبنوس

تبیره سیه کرده و روی پیل / پراکنده بر تازی اسپانش نیل

پیاده سپهبد پیاده سپاه / پر از خاک سر برگرفتند راه

خروشیدن پهلوانان به درد / کنان گوشت تن را بران رادمرد

برین گونه گردد به ما بر سپهر / بخواهد ربودن چو بنمود چهر

مبر خود به مهر زمانه گمان / نه نیکو بود راستی در گمان

 

فردوسی -  عزای ایرج پسر فریدون

 

  

وقتی نامش را می‌شنوید یا می‌خوانید یاد چی می‌افتین؟  تخته بازی کردن و تاس خوب آوردن و دلبری کردن یا دلبری را بردن؟ یا یاد کتف چپ مدوید در فینال جهانی؟

مرده‌پرستی بد است، قبول دارم . زنده‌هامان را نمی پرستیم این را هم قبول دارم. کلی هم  ایمیل می‌فرستیم و امضا می‌کنیم برای نام خلیج فارس و جشن مهرگان و اینها. افتخاری می‌کنیم به ایران باستان . خیلی هم خوب.

 ولی این چنین مرده‌ای را اگر نباید پرستید باید یاد کرد. هفدهم دی‌ماه به بچه‌هایمان قصه تختی و فینالش با مدوید را بگوییم. من بویین زهرا و زلزله را نمی‌گویم. همه ما می‌توانیم نوع‌دوست باشیم و تلاش کنیم و این زیاد سخت نیست. بازی کردن با ریسک از دست دادن قهرمانی جهان ولی پایبند ماندن به منش اعتقادی خود بسیار بسیار سخت است. پای منافع شخصی که به میان آید اگر پهلوانانه رفتار کردیم آنگاه پهلوانیم. برای معنای پهلوانی در شاهنامه قصه زیاد است.

+ نوشته شده در 16 توسط ..
شنبه 10 دی1390
چهارم دهه

روزیکه وجودها تولد گیرد

روزیکه عدم جانب اعلا گیرد

تا قبضهٔ شمشیر که آلاید خون

تا آتش اقبال که بالا گیرد

 

مولوی، دیوان شمس، رباعیات

+ نوشته شده در 0 توسط ..
سه شنبه 6 دی1390
خشت و دل

نمای آنکه آدم روی سوخته کاشانه‌اش بایستند بسیار هنری‌ست ولی دردش را تنها شاید آنهایی که ایستاده‌اند می‌فهمند. دردش از تابلواش هم سرازیر می‌شود. من از هنر هیچ نمی‌دانم. من بم که زلزله آمد دردم گرفت. همین.

 

بی ربط یا با ربط به نوشته بالا، این چند روزه به دلایلی این دو شعر پشت سرهم بسیار در ذهن و برلبان من چرخیدند. بنظرم مکمل‌ هم هستند با آنکه هرکدام به تنهایی خودش کمالی‌ست.

 

رفتی و رفتن تو آتش نهاد بر دل ... از کاروان چه ماند جز آتشی به منزل ( رهی معیری )

 

این جایم

بر تلی از خاکستر

پا بر تیغ می کشم

و به فریب هر صدای دور

دستمال سرخ دلم را تکان میدهم ( حسین پناهی )

+ نوشته شده در 16 توسط ..