از چهارشنبه عصر هی دارم گزارش 13 آبان میخونم. به هرکسی که میرسم اولین موضوعی که بحث میشود این است که چه بوده و چه دیدهاندو چه نصیبشان شده است. قبلترها کمی هیجان هم بود، آدرنالینی ترشح میشد، این چند روزه همه درد بود. طرف دارد از طرز فرار خنده دارشان حرف میزند و میخندد، من دلم میخواهد زار بزنم.
حالا آن طرف قضیه این "امید"ی است که اصلاً از دل نمیرود. با خودم میگم آخه بچه تو مگه چند سالته؟ چندتا اتفاق مشابه دیدی؟ چندتا کتاب درباره انقلاب خوندی؟ همه این دلایل منطقی را ردیف میکنم که آخه تو به چه جراتی به هرکس میرسی میگی که من به "ته" این قضیه امیدوارم! دور و زود داره و سوخت و سوز نداره! مطمئنم که تهش خوبی هست ،.. .
باور کنید دارم با خودم حرف میزنم. به خودم نیشتر که هی، فکر نمیکنی که زیادی احساسی وغیر منطقی داری امیدوار میمونی؟
توجیه نمیشم. میگم همه اینها درست. آن دردها درست. آن حرفها درست. ولی این دلِ من امیدواره.
یه وقتهایی همه چیز بر اساس منطق درسته و دلت میگه که درست نیست و اون حال، حال خیلی بدیه.
حالا همون قدر همه چیز طبق منطق پر از درد است و دل ما امیدوار.
* : از " مرا ببوس" معروف. شبها توی کوه خواندنش چه حالی میدهد
ته نوشت : از داریوش : شبها وقتی من و دل تنهای تنها میمونیم...
... میگم ای دل، دل آلوده به درد ...
باران پائیزی و ترافیک.
قرمز رنگ خطر است ولی دوستش دارم وقتی پیادهای و بالای یک پل عابر یا سوارهای میانه یک بزرگراه که شیب دارد و ترافیک را از خیلی دور میتوانی ببینی. اینها همه مال شبهایند.
شبهای بارانی که خیس میشوند قرمز اثر خودش را دارد ولی عاشق بازتاب زرد و نارنجی راهنماها هستم روی زمین خیس. چون مثل باران چشمک میزند و همیشگی نیستند.
زمان همراهی : 2 ساعت در ترافیک بارانی
اولی : مسیر همیشگی ، راننده جدید : 55 تا 60 ساله. زمان همراهی: 20 دقیقه، مباحث :
- انتخاب مسیر، از اول تا رسیدن به مقصد شگفتی هر دو نفرمان از خلوت بودن باورنکردنی مسیر و غیرقابل پیشبینی بودن ترافیک صبحها.
- یک جایی بحث در مورد راه ندادن ما ایرانیها به هم در رانندگی، بعد رسیدن به این نکته که کلاً نامهربانتر شدهایم و قدیمترها به پیرمردها و پیرزنها احترام بیشتری گذاشته میشد و جمله کلیدی راننده : " ما که جوان بودیم باید جایمان را همیشه به پیرمردها میدادیم و حالا که پیر شدهایم اوضاع برگشته "
- یک جایی از قول راننده : " خمینی بهتر از هر کسی اسلام را میشناسد و اینکه حالا رفتار حکومت اسلامی هست یا نه را خودشان بهتر میدانند، هر چه باشد تخصصشان این بوده، کار ما که نبوده " !!
دومی : مسیر همیشگی ، رانندهای که چندباری با هم بودهایم : 50 تا 55 ساله. بیشتر ساکت. زمان همراهی : 15 دقیقه، مباحث:
- نباریدن باران و کثیفی شهر و ماشینها، گرد و غبار و خاک در هوا، منشأ آن از عراق و سوریه، کمکهای مسخره ما به این کشورهای عربی، اشتباهات استراتژیک در یارکشی در بازیهای بینالمللی ( البته به زبان راننده جماعت )، ناگهان یک تیکه و فحش قلمبه به سران اصلی حکومت!
آخری : گفتهبودم که دلم تنگ میشود برای بودن با مردم. آن چیزی که اگر هر روزه باشد بسیار آزار دهنده میشود ولی برای مثل منی هر از گاهی لازم است. هوا تاریک شده، کوچهای نزدیک میدان ولیعصر و صف انتظار ماشین. باران باریده و هوا عالی است. خنک است. انتهای صف میایستم و مردم را نگاه میکنم و برای خودم تحلیل میسازم. پسرهایی دخترکانی را تا انتهای صف میرسانند، برخی میایستند تا نوبتشان برسد، برخی میروند. بعد از چند ده دقیقه پسرک منتظر هم میرود. خیلیها کلافگی از ایستادنشان میبارد. من هوای خنک پاییز را به ششهایم میرسانم و حالم خوب است. ونی میآید و سوار میشوم. صندلی آخر سمت چپ به من میرسد و سرم را به خنکای شیشه میچسبانم. راننده قبل از راه افتادن نتیجه بازی فوتبال روز را از مسئول خط میپرسد و دنده را جا میزند. بیش از 40 دقیقه را در سکوت با همراهانی ناآشنا ولی مسیر مشترک طی میکنم، هوای درون ماشین را با هم تنفس میکنیم و شاید هرکدام مان لحظه ای به دیگری فکر میکنیم. همهشان را دوست دارم.
* این یکی اسم بهتر نیست؟
بارها به دلایلی خواستم که چیزهایی از اتفاقات روزمرهام را بنویسم. سعی میکنم که آنقدر با مردم قاطی شوم که هرازگاهی نوشتهای برای این بخش پیدا شود. امیدوارم و توصیه می کنم که از مردم و شلوغی و بو و فحش و اینها زیاد فاصله نگیرید.
یکی از مهمترین دسته برای من رانندگان آژانس هستند. با رانندگان تاکسی تا مسیرت طولانی نشود شاید پیش نیاید که گپ بزنی ولی درخواست ماشین هر چندروزه در یک مسیر معین رابطهای را بوجود میآورد که اولاً آنها خوب میشناسندت و میدانند کجا میروی و تو نمیتوانی ساکت بمانی. در واقع روزِ ساکت بودنِ تو برای آنها معنای آن میدهد که امروز یک چیزیات هست.
دیروز بدلایلی تا 7 شب شرکت ماندم. رانندهای از دیار آذربایجان آمد که مرا تا خانه ببرد. اهم مطالب مورد بحث بترتیب حدوث :
- ترافیک انتهای فاطمی غربی، بدلیل "تنگ" شدن چمران بخاطر تونل توحید، این که ما ایرانیها گشاد دوست داریم! جایی که تنگ شود حوصله صبر کردن و در صف ماندن نداریم.
- از ترافیک به مشکلات شهری، مشکلات کشوری، حکومت. یک تیکه از من به م. ا .ن ! چراغ سبز راننده! به زعم راننده خفه شدن حرکت سبز، توضیحات من و تائید او حداقل با تکانهای سر. امیدی که درست بشود از هر دو طرف.
- فوتبال، فردا پرسپولیس – تراکتور! از زبان راننده " آخ اگه تراکتور ببرد " ! استقلال و پرسپولیس تحت حمایت و سوسول و اینجور چیزها. تیمهای واقعی و غیرتی شهرستانیها مثل تراکتور با تماشاگر واقعی.
- در این میان کمی صحبت مسیرهای مختلف قابل دسترس و میزان قابل تحملی تعارف.
دخترک از آنهایی بود که میگویند هیکل خوبی دارند، یعنی از همان لحظه اول آن چیزی که خوب به یادت میماند برای یادآوری و خیالبافی، طرح آن جسم بود حتی زیر آن همه لباس و پوشش.
بهترِ من، از آن دخترها بود که میشد ساعتها حرف هم باهاش زد و او هم حرف زدنِ من را دوست داشت. بهتر از آن مثل من از جمع و شلوغی و پارک فراری بود. قرار سوممان را توی خانه من گذاشتیم.
شب قبل از قرار، خودش حتی به ناز و نوازش و بوسه و اینها هم اشاراتی کرد. سوار که شد همان پرانرژیِ دوستداشتنی بود ولی غمی تهِ چشمهایش سوسو میزد و مانند قطرهای پائین چشم کم کم جمع میشد.
یکساعتی گذشته بود که سفت توی بغلم بود. از نظر هورمونیک و سیکلیک هنوز ابتدای چرخه بودیم که حس کردم بدنش میلرزد. حرکتی ریتمیک در بالا تنهاش تکرار میشد، صدایی هم آمد؛ بله گریه بود. اشک دستهایم را شل کرد.
گفت که دوستش داشته و دارد. گفت که نمیداند چرا نتوانستهاند و یا او نخواسته که نزدیک شوند. گفت که هنوز در ارتباط هستند. گفت که دلش میخواهد حسابی بغلش کند.
فردایش در را باز کردم، لبخندی روی لب داشت و من هم لباس پوشیده و آماده بودم. همه چیز خوب پیش رفته بود؟ پرسیدم: میآید؟ سرش را بسمت پائین برد و فهماند که بله، سرش بالا نیامد. خداحافظی کردم .
یادم هست که پاییز سردی بود، پر از بازی رنگها و برگها. خیلی سخت بود از سرم بیرون کنم آنچه که الان در خانهام میگذرد. جا به جای خانه پیش چشمم رژه میرفت.
دیگر ندیدماش.
تهنوشت کمی مربوط : این آلبوم "آخ" با آن آهنگهای "بینظیر"ش همان بار اول هم حس خوبی میدهد ولی بعداً گوش کردن به آهنگها بدون پرداختن به کار دیگری به شدت توصیه میشود. این خواننده حسابی خلاق و متفکر است. این رسم خوب را هم که پولش را بریزیم به حساب محک بنظر من کار بسیار بجایی است. حتما همه ما دوست داشتیم به "محک" کمک کنیم این هم بهانهای برای آن. من خودم راجع به "محک" حسابی خواندهام که همه چیزشان مطمئن و با حساب کتاب هست و هم خودم مصاحبه نامجو را شنیدم که این پیشنهاد را برای نادارندگان مسترکارت و اینجورکارتها بیان کرد. در کار خیر یعنی دانلود این آلبوم و ریختن پولش به حساب محک جای هیچ استخاره نیست.
حتماً پیش آمده برایتان ( الان که مینویسم مطمئن نیستم، آیا واقعاً پیش آمده برایتان؟) که کتابی را باز کنید و بعد از چند پاراگراف بفهمید که آن را قبلاً خواندهاید! شرم آور است؟ چندباری پیش آمده برای من. نام کتاب که آشنا هست و اولش آدم حواله میدهد به خواندهها و شنیدههایش ولی یکباه به سطری میرسید که نکتهای از آن کتاب است و روشن میشود که کتاب را قبلاً خواندهاید با این توضیح که حالا فقط میدانید که آنرا پیشتر خواندهاید ولی اینکه دباره چه بود و تهش چی میشد و اینها همه سوالاتی بی جواب هستند و مهمترین سوال اینکه : آیا کتاب خوبی بود؟
سوال :
صرف اینکه نام کتاب و جزئیاتش از یادتان رفته معنیاش این است که کتاب و محتوایش آنقدری برایتات جذاب نبوده؟
حال که دوباره بدلیلی ( اسم کتاب، توصیه دیگری، خواندن مطلبی، نداشتن هیچ کتاب دیگری) خودتان عزم خواندنش را کردهاید و حال با این واقعیت تلخ روبرو شدهاید چه میکنید؟
1- دوباره میخوانیدش؟
2- بیخیالش میشوید و میروید سراغ کتاب دیگری؟
3- بستگی دارد! اگر آری، بستگی دارد به چی؟ ( حجم کتاب؟ موضوع؟ نداشتن جایگزین؟ ...؟)
شادنوشت : اینجا را موقتاً با یک سری کلکهای عجیب غریب سرپا کردیم تا کسانی که میخواند در قسمت نظرات تبلیغ کنند و تبادل لینک و این حرفها ناراحت نشوند. امیدواریم که بخش نظرات باز کلهپا نشود.
خانهای که روبروی پنجره اتاقم بود- آن طرف حیاط ساختمان- را چند روزی است دارند خراب میکنند. من از آن دسته آدمهام که ساکنین ساختمان خودمان را هم نمیشناسم مگر اینکه مدیر ساختمان بشوند یا در جلسهای که حضور داشتهام اسمشان بهمراه شماره آپارتمانشان چندباری تکرار شده باشد. ولی قضیه این روبروییها فرق میکرد. از ساکنان ساختمان خودمان اصلاً رفتن و آمدن آدمهای جدید را نخواهم فهمید ولی این خانه روبروییها هر شب با چراغهایشان، سایههایشان، فریادهایشان در دعواها و شادیها با من همراه بودند. نبودنشان را از روشن نشدن چراغهایشان فهمیده بودم و گمان اولم رنگآمیزی بود قبل از آن که صدای پتکها بیاید. بعد از آن جای آن چراغها و سایهها و صداها حفرههایی ایجاد شد. روز به روز حفرهها بزرگترشدند، به هم رسیدند و امشب چهارچوبی مانده است و آنطرفش چراغهای خانهای از کوجه پشتی دیده میشود.
خانهها خاطرهاند. آدمها هم خاطرهاند. من میگویم که خراب شدن هیچ رابطه یا خانه یا دلبستگی حفرهاش آنقدر بزرگ نمیشود که آدم سقوط کند و نتواند راه را ادامه دهد ولی نباید از حفرههای گاه و بیگاه زندگی غافل شد، آنهایی که نور کوچه پشتیِ آدم را به روبرویان مینمایانند.
برای آدمهای رفته خانه روبرو دلم تنگ میشود، اگر همان خانوادههابه خانه جدید که ساخته خواهد هم برگردند برای من تازهاند. من آن پنجره و دیوار سیمانی را بیشتر یادم هست و از آدمها تنها سایهای پشت پردهای.
بی ربط نوشت:
فردا میخواستم قالب جدید را نهایی کنم که دیدم باز بخش نظرات خراب شده! مثل اینکه بلاگفا با قالب ساز سایکو مشکل پیدا کرده ! کسی تجربه ای دارد که بتواند کمک کند؟ ایمیل بزنید، میدانم چقدر سختتر از نظر دادن است و زحمتتان را پیشاپیش ارج مینهم.
یک چیزهایی در ذهن آدم جِرم میگیرد، نه اینکه نخواهی یا بلد نباشی پاکشان کنی، جِرمها خاطرهاند.
مثل آن ظرفهایی که او آمد و بار اول بعد از مدتها تمیزشان کرد. وقتی که تو ولو روی کاناپه میدیدی که چطور با دستهای دستکش به دست ته استکانها و لیوانهای هنوز سالم را میسابید و هراز گاهی نفسی تازه میکرد و موها را از چشمها پس میزد. و تو دلت میخواست نفهمد نگاهش میکنی تا هی نگاهش کنی و کلامی میان سیلِ حرفهایِ بیصدای بینتان پیش نیاید. بو، بوی خانه هم عوض شده بود.
نه اینکه ندانی "وایتکس" کجاست، نمیخواهی سیاهی ته لیوانِ چایِ دسته شکسته پاک شود.
تهنوشت :
- پشنهاد میشود : رمولوس کبیر، نویسنده : فردریش دورنمات، مترجم: سمندریان، کارگردان : نادر برهانی مرند، سالن اصلی تیاتر شهر، 2 ساعت از 8:15، 8000 تومان. متن عالی است، ترجمه هم خوب، بازیها هم قابل ستایش.
- مجبور شدیم قالب وبلاگ را برای برگرداندن بخش نظرات عوض کنیم. اصل زحمت را احسان کشید. این قالب و رنگ جدید را من بعنوان اولین تجربهام ساختم. بی رودربایسی نظر بدهید!