تبليغاتX
داستانک
داستانک
تکه‌های کوچکِ گفتنیِ زندگی
جمعه 31 تیر1384
نمایشگاه

از دانشگاه که بیرون آمدم ، بسمت شمال از سمت راست ولیعصر، قبل از طالقانی ، کنار دانشگاه شاهد یک نمایشگاه از نقاشیهای بچه های استثنایی مدرسه مهر پاکان را دیدم . بچه ها از 7 ساله  تا 22 ساله هستند  . اگر برای من جالب و سازنده بود ممکن است برای برخی دیگر هم باشد . نمیدانم هنوز نمایشگاه برپاست یا نه ولی اگر باشد خوب است که ببینید . در برشور آنجا اینجور نوشته است :

« نگاهشان به زلالی رود است و احساسشان به عمق دریا ، آسمان آسمان محبت می کارند به شوق آنکه دانه ای مهربانی برچینند . کسی چه می داند آن سوی مردمکان بی قرار نگاهشان چه دنیایی جاری است . شاید رنگ ها و نقش هایی که خلق کرده اند چیزی فاش کند . چیزی از دنیای ناشناخته ای که ما را به آن راه نمی دهند و ما مذبوحانه می پنداریم بیش از آنها می دانیم ، بیش از آنها می فهمیم . هر کدام از نقاشی هایشان یک پنجره است روبه سوی باغی سرشار از رنگ ها و نقش های ماورایی باغی که تا واردش نشوی ساکنانش را نخواهی شناخت .

.... و به راستی آنها عقب نمانده اند ، این ماییم که از قافله ی شادی ها و یک رنگی هایشان عقب مانده ایم و آهنا آدم هایی هستند که هنوز میوه ی ممنوعه را گاز نزده اند »

 

در برخورد با نقاشیها ، ضعیفتر از آنی بودم که خودم فکر می کردم . راستش از دنیایشان باز هم چیزی نفهمیدم ولی باز سوال بزرگم برایم مطرح شد : تفاوتها ناشی از چیست ؟

+ نوشته شده در 13 توسط ..
شنبه 25 تیر1384
مسابقه

"به آژانس زنگ زدی؟"

"آره".

"پس چرا نمیاد؟".

"وقت هست. اینقدر حرص نخور".

 

صدای زنگ آپارتمان بلند میشه.

 «شما آژانس خواستید؟». « بله..».

چمدان ها رو میبرم پایین. قبل از اینکه سوار ماشین بشن می ایستند. مامان بغلم میکنه.. بابا دستم رو محکم فشار میده.. با لحنی مهربون میگه: «مطمئنی نمیخواستی بیای؟»   

دوست دارم بغلش کنم و بگم چرا. میام.. اما با لحن خشکی میگم: «نه. ممنون».

بالاخره سوار میشن. «فرودگاه لطفاً».. صدای چرخ های ماشین تو دلم تبدیل به نوایی دل پذیر میشه.. خودم رو به اتاقم میرسونم و روی کاناپه ولو میشم.

تلفن زنگ میزنه. به زور خودم رو بلند میکنم. امید دارم قبل از اینکه به تلفن برسم طرف قطع کنه. ولی مثل اینکه بی خیال نمیشه..

«سلام احسان. چطوری؟» نمیدونم چطور شده بعد از 2-3 ماه بهم زنگ زده.. 

 «ممنون. تو خوبی؟» ..   حالم از این تعارفات به هم میخوره.

ادامه میده: «احسان میخوام اگه میشه فردا ببینمت» . «چطور؟ چیزی شده؟».

 «نه.. راستش با چند تا از بچه ها یک کاری رو شروع کردیم.. میخواستم به تو هم بگم..». قضیه میاد دستم. یک لحظه گوشی رو میگیرم پایین تا آروم شم. دلم میخواد هر چی فحش بلدم و تا حالا استفاده اش نکردم نثارش کنم. ولی خودمو نگه میدارم..

«دارم میرم مسافرت. با خانواده. حالا شاید بعدا..». خداحافظی میکنم و به اتاقم بر میگردم.

میشینم پشت کامپیوتر و موزیک رو روشن میکنم. کم کم داره خوابم میبره.. اما باز زنگ تلفن در میاد.. با اکراه از جا بلند میشم. این یکی هم کم از قبلی نداره.. سمج و ممتد زنگ میزنه. گوشی رو بر میدارم.. «سلام احسان جان. چطوری؟». بازم تعارفات حال به هم زن.. «اااِی. بد نیستم. کاری داشتی»؟ فکر کنم جا خورد. «آره.. ما داریم امشب میریم خونه نوید..». «من نمیتونم بیام. گرفتارم.» باز هم جا خورد. «خب نه.. ساز نوید رو میخواستم. هنوز دست توئه؟». « نه دست من نیست. پسش دادم..». «خب کاری نداری؟ ولی کاش میومدی..». خنده ام میگیره: «نه ممنون..».

بر میگردم تو اتاق. ولی قبلش تلفن رو قطع میکنم... رو زمین ولو میشم. صدای موزیک میپیچه تو اتاق و چشم هام سنگین میشه..    

وقتی بیدار میشم هوا تاریک شده.. حال تهوع دارم. از خونه همسایه صدای تلویزیون میاد.. صدای مجری مسابقه و داد و بیداد شرکت کننده ها؛ «بدو.. عقب نمونی..».. حالت تهوع ام بیشتر میشه. سرم رو میکنم زیر بالش.. صدای مسابقه همچنان بلندِ ...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در 19 توسط ..
جمعه 24 تیر1384
کتاب

خوشحالم از اینکه باز وقت دارم که کتاب بخونم .

-          کتاب "تاج خار" خاطرات مسیح علینژاد ، خبرنگار اخراجی مجلس هفتم بخاطر رو کردن عیدی یک میلیونی نماینده ها است که خاطرات همین مجلس را بهمراه بخشهایی از زندگی شخصی خودش نوشته است . همه کسانی که خوانده اند از این کتاب خوششان آمده است .

-          کتاب " پدر آن دیگری " . یک رمان ایرانی از خانمی که اسمش را فراموش کرده ام . نثر بسیار ساده ای دارد و می شود آنرا خیلی سریع خواند . بعضی جاهایش واقعا زیباست و بعضی جاهایش نه .

-          آخرش کتاب " عقاید یک دلقک " هانریش بل را با همان چاپی که می خواستم  گیر آوردم و خواندم . هانریش بل را خیلی دوست دارم و این کتاب هم از نظر من معرکه بود . بخشی از این کتاب :

(( وقتی تصورش را می کنم که چیزی مانند " وظایف زناشوئی " وجود دارد ، دچار وحشت می شوم . چون وقتی " این کار " از طرف دولت و کلیسا با قرارداد به عنوان وظیفه برای زن تعیین شده باشد ، باید روابط زناشویی را چیزی نظیر همان دانست . آدم که نمی تواند مهربانی را وظیفه کسی قرار دهد ))

 

-          کوندرا را بخاطر وسوسه های مبین و دوستان خوب دیگر با " شوخی " شروع کرده ام ...

 

ابوذر

+ نوشته شده در 15 توسط ..
چهارشنبه 22 تیر1384
تعطیلی

گفتم : مهندس ، چیکار می کنی با 4 روز تعطیلی ؟ گفت : بابا من که مثل تو بی کس و کار نیستم . با زن و بچه میریم شمال . چهارشنبه بود و دوشنبه که آمدم کارخانه گفتند غرق شده است .

 

داستانکهایم وقتی واقعی می شوند چقدر ساده می شوند و قابل درک . واقعی شدنشان را مثل اینکه مرگ تعیین می کند . قبلیها هم خیلیهاشان  واقعی بودند ولی ...

+ نوشته شده در 23 توسط ..
جمعه 17 تیر1384
قصه رابطه

اپیزود اول : یک دوست خوب

من به تو که "او"ی قصه مایی می گویم که او که در این قصه "من" است ، می خواهد که مثل همین قصه ، "من" و "او"  در درون یک زندگی قاطی شود .

اپیزود دوم :     "او"

از اینهمه دورویی حالم بهم می خورد . چرا وقتی قرار است که با من آنجوری باشد ، اینجوری رفتار می کند ؟ چرا من را نمی فهمد ؟ چرا اذیتم می کند ؟ من تکلیفم را می خواهم . چرا روراست نمی گوید؟؟؟

اپیزود سوم :   "من "

نمی دانم چرا اینجوری می کند با من . احساس می کنم از من توقعاتی دارد که من خودم اصلاً به آنها اشاره ای نکرده ام و رسیدن به آنها ، روابط خاصی را طلب می کند . چه چیز حالایمان مشکل دارد؟ شاید اشتباه می کنم و زیادی گیر می دهم ......

.

.

مثل اینکه احساسم درست بود . مرا گم کرده و دیگر نمی خواهد .

دوستان خوب همیشه خوبند . حتی اگر بعضی مواقع تو را درست نفهمند و با بازگویی این فهم غلط از تو ، زندگی و روابط دیگر تو را تحت تأثیر قرار دهند .

 

 

ابوذر

+ نوشته شده در 23 توسط ..
سه شنبه 14 تیر1384
جاده
کفشهایم پاره

چشم هایم بسته

پاهایم خسته

چه کسی انتهای این راه را

به ابتدای آن دوخته است؟

 

 

احسان

 

+ نوشته شده در 1 توسط ..
جمعه 10 تیر1384
گذار از خاتمی به احمدی نژاد

راستش در این مدت زیاد فکر کردم درباره انتخابات ، به نتایجی رسیدم . اینکه مردم ما ( اگر هم فرض کنیم که 5 میلیون رای تقلبی بوده که بوده است ، باز هم 12 میلیون آدم دیگر و خانواده هایشان می مانند که احمدی نژاد را ناجی می دانند . اگر هم کسی بگوید که خیلی از این آدمها تحت تأثیر نهادهایی مانند بسیج و سپاه بوده اند که باز هم بوده اند ، باز هم مسئله استقلال رای آنان مطرح است ..) حرفهای خاتمی را نفهمیدند ، نمی گویم کارهای خاتمی چون - از دید یک ناظر بالای گود- خیلی از کارهایش مشکل داشت و می شد که بهتر انجام شوند  . ولی تفکرات خاتمی و ارزشی که برای آزادی و انسانیت قائل بود و روشهای اخلاق گرایانه و انسانی او را نفهمیدیم . ارزشش را ندانستیم و از دست دادیمشان . فکر می کنم رسالت کسانی که مثل من فکر می کنند و خوشبختانه کم هم نیستند ، از این به بعد  دادن آگاهی های بیشتر در مورد مفاهیمی است که فکر میکنیم درست هستند . اینکه واقعاً چه چیزی درست است را کسی نمی داند پس ما برای رسیدن به ایده آل خود ، باید تلاش کنیم  و وظیفه ما از حالا فهماندن این مفاهیم است . اگر ارزش این مفاهیم در انسانها نهادینه شود ، آنها خودبخود از کسانی که متضاد فکر می کنند ، رویگردان خواهند شد . من الان با شکم سیر می نویسم و قبول دارم که شکم گرسنه این حرفها برایش لقمه نانی نمی شود ولی می دانم که اگر کسی بداند که چه می خواهد ، بخاطر هوس یک شکم سیر ، اعتقادات و ایده آلهای خود را زیر پا نمی گذارد و به دامن هر کسی پناهنده نمی شود .

از خاتمی به احمدی نژاد رسیدیم . این روزها با خواندن هر چیزی درباره خاتمی احساساتی می شوم و خاطرات سالهای پیش خودم و دانشگاه و بچه ها جلوی چشمم می آیند .

من می خواهم که در این مسیر رو به جلو حرکت کنیم ، بنابراین همه تلاش خود را خواهم کرد . قبول ندارم که همه چیز تمام شده است و باز هم سعی می کنم . امیدوارم که نتوانند ما را از جایی که رسیده ایم به عقب برانند . ما می خواهیم که جلو برویم و کم هم نیستیم . همدیگر را پیدا می کنیم . این جریان می تواند باعث نزدیک شدن بیشتر و دوباره ما به یکدیگر شود . تصمیم خود را بگیریم.

 

 

ابوذر

+ نوشته شده در 20 توسط ..
یکشنبه 5 تیر1384
گیرت آوردم پدر سگ

 

نشسته بودیم و شطرنج باز میکردیم. وضعم خوب بود.. داشتم برای حمله نهایی آماده میشدم.ایندفعه مطئن بودم که میبرمش...

اما یکدفعه ورق برگشت. یک اشتباه همه چی رو عوض کرد. مهره هام زنجیر وار داشت میخورد و من نمیتونستم جلوش رو بگیرم.. رخ ها.. فیل ها.. سرباز ها.. وزیر.. بعد از چند دقیقه فقط شاه داشتم و یک اسب.. قرارمون این بود که تسلیم نشیم.. باید تا آخر ادامه میدادم..

با آرامش بازی رو ادامه میداد. سرباز هاش رو یکی یکی به آخر رسوند و وزیر کرد.. مهره هاش رو در بهترین نقاط چید.. و من فقط شاهم رو از اینور به اونور میبردم. داشتم دیوونه میشدم. بالاخره شاهم رو کشوند به گوشه صفحه و ... مات..

این بار هم باختم.. مثل همیشه.. اما بالاخره یک بار میبرم.. همه مهره هاش رو میزنم.. همه سرباز هام رو وزیر میکنم.. میذارم سرباز هاش به امید وزیر شدن به خونه آخر برسن و در آخرین لحظه میزنمشون.. شاهش رو از اینور به اونور فراری میدم.. اونوقت با نگاه بهش میگم: «گیرت آوردم پدر سگ..».

بالاخره برنده میشم.. اون وقت...

 

 

+ نوشته شده در 19 توسط ..
پنجشنبه 2 تیر1384
ریسک لذت

به من زنگ زد . برای آنکه حریم رابطه را بدانید باید بگویم که از آنهایی بود که یکی دوماهی یکبار ، اگر با هم کاری داشتیم ، به هم زنگ می زدیم . گفت که دلش گرفته و حالش زیاد خوب نیست ؛ می خواهد برود یکجایی راه برود و می خواهد که من هم باشم . گفتم باشد ؛ ولی راستش در درونم حوصله گوش کردن به حرفهایی که فکر می کردم دلیل اینجور اوضاع باشد را نداشتم . کششی هم نداشتم ، حوصله همدردی و سرتکان دادنهایی که خیلی از مواقع واقعی نیستند را نداشتم . سعی کردم ولی نشد که نروم ، باید می رفتم . دیدمش ، بعد از حال و احوالپرسی معمولی خواستم یک چیزی بگویم که بتواند شروع کند ، می دانستم که شروع کردن در اینجور مواقع بدون زمینه، برای هرکسی سخت است . ولی او گفت: " ببین ، سعی نکن و نخواه که از من حرف در بیاید ، میخواهم فقط راه بروم" . بهش گفتم که خیلی کار خوبی کردی که اینقدر راحت بهم گفتی و ممنون که تکلیف مرا روشن کردی . 3 ساعتی با هم بودیم ، فقط راه رفتیم ؛ او فکرهای خودش را می کرد و من هم مال خودم !! آخرش هم رساندمش ( چون حدود 10 شب بود ) او هم تشکر کرد که وقت گذاشتم . خیلی خوب بود برای خودم ، با چند احساس خوب همزمان . با پیدا کردن یک دلیل خوب دیگر برای زندگی ، همراه با دیگران . با لذت بردن از اینکه برای کس دیگری جز خودت وقت بگذاری و با لذت کمتر خودخواه بودن و مهربانتر بودن .

ابوذر

+ نوشته شده در 14 توسط ..