تبليغاتX
داستانک
داستانک
تکه‌های کوچکِ گفتنیِ زندگی
دوشنبه 5 بهمن1383
سلام

سلام

خب یه شب که داداش احسان کلی مهمون داشته باشه خونشونم که مجردی باشه یعنی مامان و بابا نباشن احسان پا میشه میاد خونه من– بعد یه کم چرت و پرت میگیم بعد میایم سر حرفای یه کم جدی تر بعد میریم وبلاگ مبین رو میخونیم می خندیم بعد یه دفعه تصمیم چند ماهمونو در مورد داستانکهامون یعنی همون چیزی که من تو ارکات ساختم  و همون چیزی که هم   من و هم احسان دوست داریم عملی میکنیم یعنی اومدیم و اینو ساختیم تا بتونیم داستانک بنویسیم و البته چیزای دیگه یعنی همه چی مینویسیم احتمالاً .  میشه گفت یه بهونه برای نوشتن یا غر زدن یا حرف زدن ولی تیکه مهمش اینه که میخوایم بعدش بشنویم یعنی ببینیم راجع به چیزایی که ما میگیم بقیه آدما چی میگن . پس این اولین چیزیه که با هم می نویسیم  یعنی خوش آمد به خودمونه و هرکسی که بیاد بخونه و ادامه میدیم تا...

+ نوشته شده در 23 توسط ..