ما 60ایها- 7
آنروزهای دبیرستان که فکر میکردم مرد شدهام و همه چیز را میفهمم، که فکر میکردم نباید کسی بهم گیر بدهد و از همین چیزهایی که همه پسرها تجربهاش کرده اند و بهش میگویند غرور جوانی و ... . آنروزها آهنگ گوش کردنهایم با داریوش بود، خیلیهایمان داریوش گوش میکردیم. یکی از دوستانم معرفیش کرد و خوبیش این بود که بدون اینکه کسی گیر بدهد در هر اتمسفر خانوادهای که زندگی میکردی میتوانستی گوشش بدهی، یعنی اینکه گیر خورش کم بود مگر کسی به سیاسی بودن و نوع حرفهایش گیر میداد. مادرم هیچگاه در مورد کارهایم به من گیر نداد ولی من همیشه از کارهایی که فکر میکردم ناراحتش کند دوری میکردم و داریوش خوبیش این بود که او اگر هم می شنید زیاد ککش نمیگزید که ضد دین است و این حرفها . خلاصه من آنروزها که بنظرم روزهای مهمی در زندگی هستند داریوش زیاد گوش می کردم و الان فکر می کنم آدمهایی که آنروزها داریوش را بیشتر از دیگرانی که مثلاً لیلا فروهر گوش میکردند، دوست داشتند شباهتهایی با همدیگر و تفاوتهایی با بقیه دارند. یعنی اینکه آهنگها هم نوع آدمها را تغییر میدهند و تو می توانی آدمها با با آهنگهایشان بشناسی. من شاید به خاطر محیط خاص خانه و شهرستان داریوش گوش می کردم و شدهام این!!!
هنوز داریوش گوش می کنم و وقتی که به این موضوع فکر کردم به این نتیجه رسیدم که کسانی که داریوش گوش میکردند زندگی را واقعی میبینند؛ با همه چیزهای درونش و دیگران که آهنگایی با سبک دیگر گوش میدادند بیشتر زندگی را خوشبینانه می بینند و ...
فکر کنم الان دبیرستانیها بیشتر آهنگهای خارجی را گوش و کل کل میکنند. شاید هم هنوز داریوشی باشد که برخیشان را به عذابهای زندگی واقف سازد.
تکه های کوچکِ گفتنیِ زندگی