قهوه توی فنجان‌ِسفید روی میز قهوه‌ایی‌ِسوخته‌ی کافه دیگر بخاری نداشت. سرد شده بود و رنگ‌ش سیاه‌تر بنظر می‌رسید ولی بوی‌ش هنوز خوب بود.  با خودم فکر کردم چرا عطری با ته‌مایه بوی‌ِقهوه نداریم؟ زود به ذهنم رسید که حتمن داریم و تو نمی‌شناسی‌ش. و بعد به ذهنم رسید که فک کن که همش بوی قهوه بدهی! حتمن آدم‌ها دوست نخواهند داشت. دیدم که خودم هم هرازگاهی بوی قهوه را روی پوست گردن زیر موها در یک نفس عمیق میخواهم.

توی این فکرها بودم که انگشتانش را دیدم و از خیال در آمدم. انگشتان کشیده‌ی زیبا با لاک صورتی کم‌رنگ. دستهایش دور فنجان حلقه شد و جرعه‌یی قهوه سرد شده را از گلویش پایین داد. دلم همراه با سیبک گلویش بالا و پایین شد. بعد از مدتی که سرش پایین بود داشت نگاهم می‌کرد و چشم‌هایش برق می‌زد. گفت: حرفهایمان رو دوست داشتم، انگاری دارم یه بخش جدید از خودم رو می‌شناسم.

لبخند به پهنای صورتم آمد.