"فکر کردی اینجا کجاست؟" این رو حتمن شنیدی. بارها. هم قبل از آن دیوارها و بی‌شک بین آن دیوارها. بازیگر که می‌گریست و می‌گفت از اینجا،  من حواسم بود که همان موقع رفتن‌ت دوساله‌ می‌شود. دوسال از آن شب و آن بوق رفاقتی گذشته. جای‌ت ولی هنوز خالی‌ست. باور کن. در آن بی‌بلیطی و آدم‌های نشسته روی سکوها، نفر کناری من بلند شد رفت و صندلی کنارم خالی ماند. حجم نبودنت را صندلی خالی چقدر پر واضح نشانم داد. خاطره‌م درد گرفت. تیاترش، قصه رفتن آدم‌ها بود از اینجا. تو که نخواستی بروی و ماندی، ولی رفتن‌ت (بردن‌ت)  دوساله شده این روزها. از حال من بپرسی تنها تیاتر می‌روم و یادت می‌کنم. دلم راه رفتن بدون حرف‌‌زدن‌مان را می‌خواهد بعد از این‌گونه تیاترها تا ماشین. با بوی سیگارت. متبرکِ ملعون.