نامه : اینجا کجاست؟
"فکر کردی اینجا کجاست؟" این رو حتمن شنیدی. بارها.
هم قبل از آن دیوارها و بیشک بین آن دیوارها. بازیگر که میگریست و میگفت از
اینجا، من حواسم بود که همان موقع رفتنت
دوساله میشود. دوسال از آن شب و آن بوق رفاقتی گذشته. جایت ولی هنوز خالیست. باور
کن. در آن بیبلیطی و آدمهای نشسته روی سکوها، نفر کناری من بلند شد رفت و صندلی
کنارم خالی ماند. حجم نبودنت را صندلی خالی چقدر پر واضح نشانم داد. خاطرهم درد
گرفت. تیاترش، قصه رفتن آدمها بود از اینجا. تو که نخواستی بروی و ماندی، ولی
رفتنت (بردنت) دوساله شده این روزها. از
حال من بپرسی تنها تیاتر میروم و یادت میکنم. دلم راه رفتن بدون حرفزدنمان را
میخواهد بعد از اینگونه تیاترها تا ماشین. با بوی سیگارت. متبرکِ ملعون.
+ نوشته شده در یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۲ ساعت 15 توسط .
|
تکه های کوچکِ گفتنیِ زندگی